زندگی من و بابازندگی من و بابا، تا این لحظه: 17 سال و 11 ماه و 27 روز سن داره
محمد منمحمد من، تا این لحظه: 10 سال و 11 ماه و 9 روز سن داره

نگفته هایی در من، برای تو

نامه نود و دوم

دارم وبلاگم رو میخونم خاطرات دو ماه با تو بودن خاطرات اون روزها برام غریبه ان انگار دارم خاطرات یکی از کاربرای نی نی سایت رو میخونم یه حسی که انگار تا حالا این چیزا رو تجربه نکردم
30 شهريور 1392

نامه نود و یکم

سلام عزیز مامان  دلم برات تنگه.....  مرور خاطرات یه وقتا یه خنجره روی روح ادم من امروز دارم این خنجر رو به خودم میزنم و دست خودمم نیست احساس میکردم هر چی از تاریخ سقط دورتر بشیم حال و هوای من بهتر بشه و من راحتتر کنار بیام باهاش ولی داره بدتر میشه.... انگار این ریختن های توی خودم داره کار دستم میده امروز مرور خاطرات کردم رفتم به یه سال پیش ..... رفتارهای عمو و زن عموت اون روزی که ریحانه رو نمیذاشتن ببوسم و ازم دورش میکردن البته نه اینکه فقط با من اینجوری باشن ها این رفتار زشتتون با همه بود روزی که فکر میکردن من دخترشون رو چشم زدم و یه روز  فقط یه روز صبحانه نخورده عزیزکم امروز شروع 16 هفتگیته.... دیگه باید بر...
30 شهريور 1392

نامه نودم

سلام عزیز مامان داره روزهای بی تو بودن میگذره تا زودتر بهت برسم دیگه مثل قبل حساس نیستم شاید علتش این باشه که میدونم این چند ماهه نیستی و نباید باشی از لحظه هام لذت میبرم ..... از بعد از نامزدی فاطمه هر روز یه جا هستیم یه شب اونا میان و یه شب ما میریم  ... عمه صدیقه هم که پایه ثابته چند شب پیش که فاطمه اینا برا انتخاب عکس اومده بودن زنگ زدم که مامانش هم بیاد اونا هم اومدن با سفره نون و پنیر و خربزه.... چون میدونستن که مامانت مثل همیشه شام نداره امروز هم اونجا بودیم و به بهونه قبول شدن فاطی بستنی خوردیم از اونجایی که وقتی تو دلم بودی خیلی دلم آش میخواست کمر همت رو بستم و آش رشته درستیدم که خیلی خوشگل و خوشمزه شد... واسه ...
27 شهريور 1392

نامه هشتاد و نهم

به نقل از الیما جون: درست زمانی که بین همه ی اگر ها و باید و شاید ها و چون ها و چرا ها مصصم می شوی بنشینی بر سر سجاده ی مهرش و از خدا نام  مادر  را التماس کنی .... و بعد خدا منتش را ... نعمتش را.... در حقت تمام کند و نام زیبای مادر را برازنده ی باقی اسمت کند قصه ی روزهای تنهاییت تمام می شود یکی می آید که تو،  به لطف بودنش بهترین حس ها را تجربه می کنی و به ضمانتش وامِ  مادرانگی  می گیری به همینِ تسهیل بی بدلیل ... خودت به میل خودت ، خودت را از دفتر اولویت هایِ خودت، داوطلبانه خط می زنی .... و همان یک نفر  را مادرانگی می کنی تا مرز مادر شدن و پدر شدنش و حتی بعد تر ....
12 شهريور 1392

نامه هشتاد و هشتم

سلام عزیز مامان دل مامانت امروز یه کم گرفته ............. نمیدونم چرا صبح خیلی خوب بود .......... داشتم شیطونی میکردم ............ کلی با همکارا خندیدیم ولی نمیدونم یهو چم شد .......... دلم میخواد به همه چی گیر بدم سایتمون قطعه و نمیتونیم درست و حسابی کار کنیم  ........... شاید علت کلافگیم این باشه وقتی اینجوریم ..... وقتی کلافه ام..... نبودنت بیشتر ازارم میده  اینکه اگه بودی..... اینکه شش ماه مونده بود تا بغل گرفتنت وقتی حرف از رفتنت و  اون روزهای سخت میاد   من با خنده و شوخی ازش رد میشم که به خاطر غصه خودم کسی رو ناراحت نکنم از دلداریهاشون خسته ام از گفتن چیزایی که خودم میدونم  خودم میدونم مصلحت...
10 شهريور 1392

نامه هشتاد و هفتم

سلام عزیز مامان خوبی گلم مامانت اومده با یه دل پر........ یه دل پر از مردم ........... از جوونا.... از کسایی که شاید هفت هشت سال تفاوت سنی با من دارن و یه دنیا اختلاف عقیده و تفکر عزیزم دلم نمیخواد اینجوری بشی  دلم نمیخواد محدود باشی و به چیزای کوچیک فکر کنی دلم میخواد همیشه بزرگ باشی یه دختر 18 ساله ای هست که امسال امتحان کنکور داده رتبه اش بد نیست و شاید تهران قبول بشه من خیلی به فکرش بودم  و با اینکه زمان انتخاب رشته اش همزمان با از دست دادن تو بود ولی بازم تا تونستم براش زحمت کشیدم که یه انتخاب رشته خوب داشته باشه......... با حال خراب خودم همش براش اس ام اس میدادم و جویای کارش میشدم کلی براش از اینده و اینکه دان...
5 شهريور 1392
1